این مصاحبه بعد از ساخت و نمایش سلام سینما در جشنواره ی فجر 1373 (فوریه ی 1995) انجام شده است. در آن زمان این جانب تصویر برداری بخش ایران فیلم سینما سینما را (که فقط چهار و نیم روز از نه روز فیلم برداری آقای مخملباف را شامل می شد) تمام کرده بودم و سلام سینما امید فراوانی داشت که به کن برود.

مسائلی در این گپ کوچک مطرح می شوند که ممکن است در حال حاضر کمی گنگ و نامفهوم به نظر برسند (چرا که آقای مخملباف آن زمان هنوز نون و گلدون را نساخته بودند و نمی خواستند که قصه لو برود). روی همین اصل مجبور شدم که توضیحاتی (طبق معمول در داخل پرانتز) را اضافه کنم.

در وهله ی اول، قبل از آغاز فیلم برداری سلام سینما، آقای مخملباف همین طور که به متقاضیان هنرپیشگی هم گفتند، این طور به ما هم عنوان کردند که: "سلام سینما هیچ قصه ای ندارد، و خود فیلم هم به دنبال کشف قصه است"، ولی یکی دو روز قبل از فیلم برداری، به علت این که بنده حساب کرده بودم که ایشان چهل - پنجاه جلسه فیلم برداری خواهند داشت، و به علت کمبود وقت در ساخت مستندی درباره ی سینمای ایران، مجبور شده بودم که با آقای کیارستمی هم در شمال کشور قراری بگذارم، گذاشتن این قرار مسائلی را پیش آورد که آقای مخملباف مجبور شدند که به ما اعلان کنند که سلام سینما بدون قصه نیست و ما به عنوان یک گروه تلویزیونی از استرالیا نقش نسبتا مهمی در آن داریم.

ولی جالب اینجاست که سلام سینما در عمل تبدیل به همان فیلم بی قصه شد و بخش های داستانی مربوط به پاسبان متقاضی هنرپیشگی چاقو خورده از مخملباف، به فیلم نون و گلدون موکول شد.

البته طرح اولیه ی ایشان - از روایت های مخملباف و پاسبان از نحوه ی وقوع درگیری شان - خیلی بیشتر به حال و هوای فیلم ناصر الدین شاه آکتور سینما نزدیک بود.

وسط آن روایت های متفاوت، چاقوی مخصوص سینمایی هم تیغه اش جمع نمی شد و بازیگر نقش جوانی پاسبان، واقعا خونریزی می کرد ولی هیچ کس وسط شلوغی های فیلم برداری حرف او را باور نمی کرد و او در حال مرگ مجبور می شد مانیفست عشقش به سینما را روی برانکار توضیح دهد...

 

تصویر شماره ۱۷ -بهمن ۱۳۷۳ - شماره ی مخصوص سلام سینما

گپی با سیف الله صمدیان (سوال ها در متن اصلی حذف شده است)

و- حسن کار از دید ما در این بود که در عمل هیچ برنامه ریزی خاصی درباره ی ساخت فیلمی راجع به سلام سینما نداشتیم. ما با یک تهیه کننده ی استرالیایی قراردادی داشتیم که برای تلویزیون اس بی اس در استرالیا و بنیاد فارابی در ایران، فیلمی درباره ی سینمای ایران بعد از انقلاب بسازیم.
در وهله ی اول سعی کردیم با آقای مخملباف مصاحبه ای داشته باشیم که در فیلم مان بگنجانیم، ولی ایشان بعد از چندین درخواست و به واسطه گرفتن دوستان مشترک، باز هم حاضر نشدند که به ما مصاحبه ای بدهند. بعد از پی گیری و اصرار، یک روز، یک دفعه به ما گفتند:" من دارم یک فیلمی می سازم. فقط سر صحنه ی این فیلم باهاتون مصاحبه می کنم. شما بیاین تو فیلم ما، من می آم تو فیلم شما".

در جلسه ای که یک روز قبل از فیلم برداری تشکیل شد، ایشان - بنا به دلایلی - علی رغم میل شان مجبور شدند قسمت هایی از سناریو را برای ما توضیح دهند. اینی که چطور اون پاسبان برای تست هنرپیشگی می آد، و بعد بر اساس روایت او و مخملباف، ماجرای حمله ی مخملباف به پاسبان - در سن هفده سالگی - بازسازی می شد.

لایه های واقعی و مستند در این روایت جوری به هم آمیخته می شدند که بیننده ی فیلم گیج می شد و نمی دانست که دقیقا داره چه اتفاقی می افته.

در حقیقت ایشان می خواستند از شخصیت واقعی ما در فیلم شان استفاده کنند. یعنی ما به عنوان یک گروه استرالیایی، وارد فیلم ایشان می شدیم و وسط آن شلوغ پلوغی ها چند وقت به چند وقت از آقای مخملباف می پرسیدیدم: "موضوع چیه؟"، بعد ایشان لایه های پیچیده ی فیلم را به بنده (فارسی) توضیح می دادند و من اون ها رو قرار بود - به زبان انگلیسی - به دوستان غیر ایرانی ام توضیح بدهم. ما هم این وسط می تونستیم ایشان را در حال کار در فیلم مان نشان بدهیم.
این شرایط دوباره به بنده یادآوری کرد که:"زندگی همیشه بده بستان است". ایشان در هیچ شرایطی حاضر نبودند که با ما مصاحبه کنند، ولی بعد که احساس کردند ما به درد کارشان می خوریم، خیلی صادقانه در ازای حضورشان در فیلم ما، از ما هم در فیلم خودشان استفاده کردند.

در آن شرایط نمی توانستم بازتر صحبت کنم. اصل ماجرا این بود که ایشان از همان اول مستقیما به ما گفتند:"چند سال است که فیلم نساختم و می ترسم این فیلم هم مثل نوبت عاشقی و شب های زاینده رود توقیف شود. اگر شماها از تلویزیون استرالیا مستندی درباره ی سلام سینما بسازید و فیلم من توقیف شود، حداقل فیلم شما نمایش داده خواهد شد و...

زمانی که بنده درباره ی "بده بستان" در این مصاحبه صحبت کردم، بنا به روایتی ایشان کمی از من رنجیدند و دیرتر که فیلم توقیف نشد و به جشنواره ی کن رفت، حتی به بنده اعلان کردند که از فیلم شان هیچ چیزی در اختیار ما نخواهند گذاشت. ولی خوب، طبق معمول ایران، همین طور که یکدفعه چیزها به هم می خوردند و اوضاع بد می شود، گاهی هم یک دفعه همه چیز دوباره به سر جایش بر می گردد.

بنده با این حرف هایم قصد رنجاندن ایشان را که نداشتم هیچ چی، تازه از دید خودم - که احتمالا کمی غربی هم شده بود - خیلی صادقانه و رک و پوست کنده داشتم می گفتم که ما توانستیم بالاخره یک جورایی با هم به توافق برسیم.

 

 و-فکر کنم فیلم ما - سینما سینما - دو خصلت استثنایی دارد. یکی در ارتباط با مضمون، و دیگری در ارتباط با فرم. در مورد مضمون، پیش فرضیاتی داشتیم، ولی در عمل به جاهای دیگری هم رسیدیم.
در مورد فرم، فیلم مان کاملا غیر قابل پیش بینی بود. ما در کل با یک پدیده ی زنده طرف بودیم. هیچ طرحی از قبل کاملا پیش بینی نشده بود - نه در فیلم آقای مخملباف، و نه در فیلم بنده -

چیزی که ما را خیلی تکان داد این بود که آقای مخملباف خیلی خوب از این انعطاف فرم و مضمون در فیلم شان استفاده کردند. به این صورت که مضمون و فرم، عملکرد واقعی هنر را نشان دادند، یعنی به زیر سوال بردن همان مضمون و فرم.

در عمل ما دائما به این فکر بودیم که این فیلم بالاخره به کجا خواهد رفت. یا سوال هایی مثل این که؛ هنر چیست؟ سینما چیست؟ چرا انقدر مردم به سینما علاقه دارند؟ زندگی واقعی آن ها چیست؟ در سینما دنبال چی می گردند که در زندگی واقعی شان پیدا نمی کنند؟ به چه قیمتی و از چه طریقی می خواهند به سینما برسند؟ مرز خلاقیت کجاست؟ مرز انسانیت کجاست؟ مرز صداقت کجاست؟ مرز معنویت کجاست؟

مخملباف کار فوق العاده ای که کرد این بود که در تمام لحظات مضمون خودش را زیر سوال می برد. او در فیلم خودش - و در فیلم ما - حتی خودش را زیر سوال برده.

 

و- من در فیلم مان کاری نمی کردم که ایشان در فیلم شان کردند. تمرکز من روی مخملباف بود و این که او چگونه دارد فیلم اش را می سازد، ولی تمرکز فیلم ایشان روی خودشان نبود، بلکه او به دنبال قصه ی آدم هایی بود که جلوی دوربین شان آمده بودند.

 

و- ما همه می دانیم که آقای مخملباف بسیار خوب می دانند که از طریق ادیت چطور می توان معانی تصاویر را عوض کرد. ایشان تنها یک بار گفتند که: "فیلم را طوری ادیت کن که به کسی بر نخورد و توهین نشود".و

ایشان حتی یک بار هم به ما نگفتند که این جا را فیلم برداری نکن، یا حالا که گرفتی از آن استفاده نکن - البته بعد از وقوع این مصاحبه، ایشان یک بار در فستیوال کن، درخواست کردند که فیلم نگیرم، و بنده مجبور شدم که همان درخواست شان را در فیلم ام بگنجانم.

 

و- در مورد سینما سینما باید بگویم که علی رغم این که ما بیشتر از چهار روز و نیم تصویر برداری نکردیم - چرا که فکر می کردیم چهل، پنجاه روز ادامه دارد، و ما برای مراحل مقدماتی مستندمان هم مشغول بودیم و یک روز در میان به ایشان سر می زدیم - ولی انقدر ماتریال کافی داریم که می توانیم یک فیلم یک ساعته تدوین کنیم. ما پشت صحنه ی سلام سینما را برای بخشی از مستندمان در مورد سینمای ایران گرفته بودیم که اصلا ساخته نشد، ولی این فیلم جداگانه پخش خواهد شد.

و- چون درگیر فیلم ایشان بودم برایم مشکل است که عیب های سلام سینما را ببینم، ولی به نظرم اصولا مهم نیست که فیلم های مان، عیب و ایرادی هم داشته باشند. چیزی که برایم مهم است و این خصوصیت را بیش تر از هر فیلمی، در سلام سینما می بینم، چه از لحاظ مضمون و چه از لحاظ فرم، جرات، شهامت، و ارزش دادن و به زیر سوال کشیدن هر چیزی در زمینه ی هنر است.