ماهنامه فیلم- شماره 378
1386-2007

روي قله

قدرت‌الله كسراييان، (برادر نصرالله كسراييان)، كه يك كوه‌نورد حرفه‌اي بود و در سفرهاي زيادي نيز همراه با برادرش حضور داشت، دو سه سالي است كه دچار بيماري ASL شده است. اين بيماري شبيه MS است
و عوارضي كه براي
قدرت داشته، از دست دادن توانايي صحبت كردن و غذا خوردن، (غذا به صورت مايع توسط سوراخي در روي شكمش، مستقيماً وارد معده مي‌شود)، و از همه طاقت‌فرساتر، تنگي نفس‌هاي شديد است. زندگي آن‌قدر براي قدرت سخت شده، كه تصميم مي‌گيرد با كمك پزشكان دست از اين دنيا بشوید و بدنش را به مريض‌هاي در حال انتظار براي اعضاي بدن، تقديم كند. ولي چون سيستم پزشكي
در ايران، (و اكثريت قريب‌به‌اتفاق كشورهاي ديگر)، اين اجازه را به بيمار نمي‌دهد، او محكوم به «زندگي» است. محكوم به زندگي‌اي كه به‌رغم همة بي‌رحمي‌هايش با صاحب آن زندگي، هنوز هم جذابيت‌هاي خاص خودش را دارد.

متأسفانه در اين‌جا، با در نظر گرفتن حجم كم موجود و با در نظر گرفتن «آخرين مهلت»، و هم‌چنين
با در نظر گرفتن اين‌كه قدرت (مهرناز اسدي)، واقعاً فيلم عميق، چندلايه و پيچيده‌اي (به معناي خوبش) است، نمي‌شود كه در اين يادداشت كوتاه حق مطلب را بيان كرد. فيلم پر است از حس مشاهده‌گري (مهربان). دوربين اسدي با تمام وجودش همه چيز را نگاه مي‌كند و سعي دارد كه عصارة (يك) زندگي را،‌ زندگي‌اي را كه حتي نمي‌شود به‌راحتي در آن نفس كشيد، به ما نشان دهد. زندگي‌اي كه پر از درد و رنج است، ولي به‌رغم همة دردها و رنج‌هايش ارزش زنده‌گي كردن را دارد.

قدرت اعتقاد دارد كه دليل بيماري‌اش «غم و اندوه»، «جديت فراوان» و «كمبود خنده» بوده. شايد به همين دليل است كه او در حال حاضر نرم‌تر و پذيراتر و مهربان‌تر به نظر مي‌آيد. فيلم ظاهراً قصد نداشته وارد جزييات مسايل خانوادگي قدرت بشود، (بجز مورد مادر، حتي ما خيلي جاها كاملاً متوجه نمي‌شويم كه اطرافيانش چه نسبتي با او دارند، خواهر، همسر، همسر سابق...) ولي به هر حال تقريباً تمام زن‌هاي فيلم با درك
و حمايت بيش‌تري كه دارند، افراد مهمي در زندگي  قدرت محسوب مي‌شوند، چه در ميان بستگان او باشند يا نباشند. جدا از خانمي نسبتاً مسن كه فقط يك ماساژدهندة حرفه‌اي محسوب نمي‌شود،  بلكه مشخص است كه حضورش مثل يك بشارت‌دهنده و شفادهنده است، خود حضور فيلمساز و دوربين‌اش نيز براي قدرت، ‌اميدي به ادامه دادن است.

اتفاقاً "ميان اين همه سياهي و درد و رنج به دنبال بارقه‌هاي زندگي گشتن"،‌ در سينماي ايران براي اولين بار در فيلم زني به نام فروغ فرخزاد اتفاق افتاد، (قبل از اين‌كه آقاي كيارستمي به اين مضمون بپردازد). همين طور كه احتمالاً همه‌مان مي‌دانيم، زن‌ها به نسبت مردها،‌ احترام بيش‌تري براي زندگي قائل هستند،
از طبيعت محافظت مي‌كنند و با آن ارتباط خودبه‌خود و طبيعي‌تري دارند، ولي ما مردها بيش‌تر اوقات دوست داريم طبيعت را كنترل و آن را تبديل به كالايي سودآور كنيم.

قدرت خوشبختانه مهجور نمانده، (برندة جايزة بهترين مستند نيمه‌بلند در جشنوارة سينماحقيقت)
و مهرناز اسدي هم بدون هيچ‌گونه كمك و حمايت دولتي، (مثل بعضي از ديگر فيلمسازان جوان‌مان)،
دارد با استقلال به راه خود ادامه مي‌دهد و فيلم ديگرش را نيز ساخته و مهم‌تر از همه اين‌كه پیش از
سی سالگي به اين پختگي رسيده (تصويربرداري، كارگرداني و تدوين را خودش انجام داده و به‌رغم
«سپاس ويژه»اش از فرشاد فداييان، ثابت كرده كه انساني‌تر، عميق‌تر و خيلي باهوش‌تر و  بهتر از استادش فيلم مي‌سازد؛ (در صورت تمايل رجوع شود به انگشت‌هاي پاي چپ، ساختة فداييان).

در ضمن به نظر مي‌آيد كه برايش فيلم ساختن، مهم‌تر از حرف زدن دربارة فيلم است. بنابراين در مورد
اين‌كه آن‌قدر خلاصه، (و نه آن‌چنان شايسته)، دربارة فيلمش نوشتم، احساس گناه كم‌تري مي‌كنم. متأسفانه كمبود وقت (و اين معذوريت كه بايد مثل ديگر اعضاي گروه مطالعات مستند،
 حتماً چيزي بنويسم، در صورتي كه مشغول تدوين دو فيلم هستم و تمركزي براي نوشتن ندارم)، نمي‌گذارد آن‌طور كه بايد فيلم قدرت را ديد و شنيد و حس كرد و توضيح داد و دليل آورد. بنابراين تنها خواهشي كه مي‌توانم بكنم اين است كه در هر جا و شرايطي كه امكان ديدن اين فيلم را داشتيد، لطفاً آن را ببينيد.