این مقاله سه موضوع دارد:

1- گپی درباره خوبی های "هفته فیلم فروغ" (و مسایلی که شاید می توانست بهبود پیدا کند، ولی فعلا
که دیگر این هفته که به ریاست مستندساز و منتقد،
محمد جعفری، برگزار می شد، وجود ندارد. ظاهرا
یکی از مهم ترین حساسیت ها ناشی از عنوان این هفته فیلم بوده است.)

2- چند خاطره در مورد پدیده داوری (با پیغام های آموزنده و اخلاقی)، که خلاصه اش می شود این که: اصلا ماجرا را زیادی جدی نگیرید.

3-توصیف و طبقه بندی مستندهای دیده شده در هفته فیلم (و با در نظر گرفتن دیگر مستندهای سینمای ایران)، سعی در جمع بندی های مثلا "آسیب شناسانه". چه قدرش هنوز صدق می کنه، خودتان لطفا قضاوت بفرمایید...

رخشان بنی اعتماد - پوران درخشنده - مهوش شیخ الاسلامی - فراری (زیبا حسینی - کیم لانجیناتو) - آخرین  دیدار با ایران دفتری - الهام خاکسار - چیستا یثربی - لیلا (ناهید رضایی) - قرمز، تخته سياه ،بهمن قبادي، فرزانه حیدرزاده - کیارستمی - وودی آلن - سمیرا مخملباف - دایره (پناهی) - میلوش فورمن - نانی مورتی - طعم گیلاس - کلینت ایستوود - زیر درختان زیتون - مارین کارمیتز - داستان عامه پسند -شیزو ایچی یاما - باد ما را خواهد برد - ژانگ ییمو - کریشتف زانوسی - راس مک الوی - ليلا خوانساري - فرناز جمشيدي‌مقدم - مونا زاهد - نادر طريقت - محسن نظري خاكشورغلامعباس فاضلي

ماهنامه فیلم- شماره 289
1381-2002

ملاحظاتي دربارة داوري در جشنواره‌ها،
به‌بهانة برگزاري «سومين هفتة فيلم فروغ»

طعم گس جايزه

فكر مي‌كنم به سينماي مستند علاقه دارم، ولي چون با روش تفكيك آثار هنري زن و مرد موافق نيستم،
در دو سال گذشته در هفتة فيلم فروغ به‌عنوان تماشاگر (يا فيلمساز)، حضور نداشته‌ام ولي امسال قبل از اين‌كه تبديل به يكي از داورانِ آن هم شوم، قصد داشتم تماشاگرش باشم.

فيلم‌ها در دو بخش اصلي و آزاد نمايش داده شدند و امسال براي اولين‌بار رقابتي هم بين اين دو بخش
برقرار بود. در بخش اصلي فيلمسازان زن باهم رقابت داشتند و در بخش آزاد فيلمسازهاي مردي كه راجع به زنان فيلم ساخته بودند. به
‌نظرم اصل اين جداسازي غيرقابل‌توجيه و حتي توهين به خانم‌هاي فيلمساز محسوب مي‌شود و اين نگرش، خود يكي ديگر از دلايل وجود فرهنگ عميق و ريشه‌دار پدرسالاري در اين
آب و خاك است، كه خوشبختانه ظاهراً قرار است كه اين سنت از سال ديگر منسوخ شود. درضمن امسال هفتة فروغ بخش مرور آثار را به مستندهاي پوران درخشنده اختصاص داده بود و با برگزاري ميزگردهايي
بر محور موضوع‌ها و جايگاه مستند در سينماي ايران و جهان و هم‌چنين جلسات نقد و بررسي با حضور فيلمساز، سعي در تجزيه و تحليل عميق‌تر مقولة مستند (در ايران) را در سر داشت.

در بخش اصلي، فيلمسازان باتجربه‌تري مانند رخشان بني‌اعتماد، پوران درخشنده و مهوش شيخ‌الاسلامي با جوان‌هايي (كم‌نام يا بي‌نام) رقابت داشتند. ظاهراً هفتة فيلم فروغ، قاعده و قانون خاصي براي اين گزينش ندارد و به‌نظرم با قرار دادن فيلمي مثل فراري (ساختة زيبا ميرحسيني و كيم لانجيناتو، سازندگان
طلاق به‌سبك
ايراني)، كه در شرايطي متفاوت از لحاظ حرفه‌اي و سياسي اجتماعي ساخته شده،
در كنار آثار فيلمسازان زن 25-20 ساله، از هدف اصلي و نخستين‌اش، (كه البته شفاهاً به
ما داوران
ابراز
شد، و آن حمايت از فيلمسازان جوان باشد)، دورتر مي‌شود.

اصولاً معيار گزينش فيلم‌ها از خيلي جهات گيج‌كننده بود. در بخش اصلي كه متعلق به مستندسازان زن بود، همان‌طور كه اشاره شد باسابقه و كم‌سابقه، حرفه‌اي و آماتور، ايراني و نيمه‌ايراني در كنار هم بودند. درضمن فيلم جديد رخشان بني‌اعتماد كه موفق‌تر و مرتبط‌تر با مسايل جامعة امروز ايران است
(آرزو، كانديداي رياست جمهوري) انتخاب نشده، ولي آخرين ديدار با ايران دفتري كه اصلاً معرف خوبي
براي خانم بني‌اعتماد محسوب نمي‌شود و متعلق به سال 1374 است، (در صورتي كه در قانون شفاهي هفتة فيلم فروغ، فيلم‌ها نمي‌توانند از سال 1375 زودتر ساخته شده باشند)، به‌جاي آن انتخاب شده است. درضمن بعضي از فيلم‌هاي بخش اصلي در هيچ‌گونه ژانر مستندي جا نمي‌گرفتند و بخش عظيمي از آن‌ها اصلاً‌ تلويزيوني بودند، آن‌هم با ظاهر و نگرش كاملاً تلويزيوني، (يا بهتر بگوييم تلويزيوني به‌سبك خودمان).

شايد بشود گفت نيمي از فيلم‌ها هيچ‌گونه ارزش اجتماعي، سينمايي و هنري نداشتند و نمايش آن‌ها
در هفتة فيلم فروغ (طفلكي فروغ) اعتبار اين هفتة فيلم را، (كه مي‌خواهد از سال ديگر به جشنواره
تبديل شود)، زير سؤال مي‌برد. اين هم يكي ديگر از نتايج اين‌گونه نگرش پدرسالارانه به مقولة فيلمسازان زن است كه با عنوان حمايت از زن، آثاري غيرقابل‌قبول را در يك مجموعه نشان مي‌دهند، به‌طوري كه تماشاگران جدي اين هفتة فيلم در آخر بايد به خود بگويند: «خوب فيلم‌ها همه جذاب و ديدني نبودند،
ولي عيب ندارد چون طفلي زن‌ها آن‌ها را ساختند.»

مي‌دانم برگزاركنندگان اين هفتة فيلم حسن‌نيت دارند ولي فكر كنم بارها ثابت شده كه حسن‌نيت تنها كافي نيست. اگر نگرشي بي‌طرفانه، برابر و به‌روز به مقولة زن و مشكلات زنان را در سر نداشته باشيم، هرگونه فعاليت فرهنگي با اين راستا و نگرش، نتيجة معكوس خواهد داد.

خلاصه پس از دو روز تماشاي فيلم، درست در ساعاتي كه تصميم گرفته بودم از خير باقي فيلم‌ها بگذرم، گردانندگان هفتة فيلم كه ظاهراً تحت تأثير جديت بنده در تماشاي فيلم‌ها قرار گرفته بودند، (يا شايد دلايل ديگري هم داشتند؟!)، اين‌جانب را در كنار خانم‌ها الهام خاكسار و چيستا يثربي براي داوري بخش اصلي دعوت كردند. ظاهراً اول قصد اين بود كه فيلمسازان بخش اصلي (زنان)، فيلم‌هاي بخش آزاد را ــ
كه به
‌استثناي فيلم ليلا (ناهيد رضايي)، متعلق به فيلمسازان مرد بود ــ داوري مي‌كنند و مردها هم فيلم زنان را، (حتي معيار داوري هم با توهم آشتي، ولي با نگاهي جداسازانه مشخص شده بود). ولي چون
در عمل متوجه شدند بيش‌تر فيلمسازان در ديگر س
انس‌هايي كه فيلم‌شان نمايش داده نمي‌شود حضور دائمي ندارند، تصميم گرفتند براي هر گروه سه داور انتخاب كنند. آثار فيلمسازان مرد توسط خانم‌ها
مهوش شيخ‌الاسلامي، پوران درخشنده و فرزانه حيدرزاده، (كه همه در بخش اصلي فيلم داشتند)،
قضاوت شدند، ولي از داوراني كه آثار فيلمسازهاي زن را داوري كردند فقط بنده در بخش آزاد فيلم داشتم
و دو داور ديگر، نويسنده و منتقد هستند.

باور كنيد از كودكي هم علاقه‌اي به رقابت نداشتم. هميشه فكر مي‌كردم اگر فلاني خوب فوتبال بازي نمي‌كند يا از شيمي و جبر متنفر است، حتماً در چيزهايي ديگر استعداد دارد. همة ما بالاخره در عرصه‌هايي صاحب استعداد هستيم و در ديگر زمينه‌هايي بي‌استعداديم، يا بي‌علاقه، كه البته اين دو در ارتباط كامل
با همديگر هم به‌سر مي‌برند. اصولاً رقابت يعني سعي در هم‌سنگ كردن دو پديده از طريق مقايسه، ولي چون معيارهاي مقايسه براي همة انسان‌ها مساوي نيست بنابراين نتيجة اين مقايسه خيلي نسبي است و با عوض كردن مقايسه‌كننده‌ها، (داوران)، نتايج هم مي‌توانند عوض شوند. داوران قرار است توانايي‌ها و استعدادهاي متفاوت را در فيلمسازاني متفاوت مورد قضاوت قرار دهند، ولي شناسايي و تعريف همان توانايي‌ها، مي‌تواند براي داوران تعابير متفاوتي داشته باشند.

از ديد بعضي از داورها شايد پيش‌زمينه در سابقة كار يك فيلمساز نيز مطرح باشد، ولي داور ديگري اعتقاد داشته باشد كه فقط فيلم مهم است و... بنابراين نتيجة قضاوت داوران خيلي نسبي‌تر از اين حرف‌هاست. البته مي‌شود معيارهايي كم‌وبيش مشخص بين يك فيلم خيلي بد، (كه هيچ ربطي به هيچ‌گونة سينمايي ندارد)، با يك فيلم خوب و عالي پيدا كرد، ولي وقتي صحبت رقابت بين چند فيلم خوب، (كه گاهي متعلق به انواع ژانرهاي متفاوت هستند) ، پيش مي‌آيد آن‌وقت سليقه، تجربه و شخصيت واقعي (و حتي سياستمدارانه) داوران نيز به‌ميان كشيده مي‌شود. (منظور از سياستمدارانه، سياست به‌معناي رايجش نيست و منظورم اين نيست كه دولت‌ها يا مديريت جشنواره‌ها در قضاوت اعمال‌نظر مي‌كنند، بلكه منظورم مواقعي است كه رقابت‌هاي حرفه‌اي و ديگر مسايل جنبي نيز در تصميم‌گيري داوران نقش پيدا مي‌كند؛ همان مسايل ساده و ازلي ابدي بشري، حسادت‌ها و دوستي‌ها و دشمني‌ها...).

اولين‌بار حدود نُه سال پيش براي داوري در يكي از بخش‌هاي جشنوارة فيلم سيدني، (كه تنها بخش رقابتي آن براي فيلم‌هاي كوتاه و مستند استراليايي است)، حدود سه روز با دو داور ديگر، (يك فيلمساز و يك منتقد زن)، پنجاه‌شصت فيلم تماشا كرديم. همان‌جا بود كه متوجه شدم حتي ترتيب ديدن فيلم‌ها مي‌تواند اندكي در نحوة تصميم‌گيري انسان تأثير بگذارد. مثلاً اگر انسان در عرض يك نصفه‌روز يا يك روز فيلمي موردعلاقه براي خود پيدا نكند، ناگهان فيلمي كه فقط كمي بيش‌تر با معيارهايش تطبيق دارد او را زياده از حد به ‌شوق مي‌آورد. آن تجربة كوچك باعث شد وقتي كه همان سال‌ها اين گفتة كيارستمي را در جايي خواندم كه: «گرفتن جايزه را بايد هرچه سريع‌تر فراموش كرد»، خيلي به دلم نشست (گرچه كه ديرتر خود ايشان هم نتوانستند لذت‌هاي جايزه گرفتن را فراموش كنند). يا وقتي كه وودي آلن مي‌گفت: «اگر قرار است با گرفتن هر جايزه‌اي خوشحال شوم و فكر كنم فيلم خيلي خوبي ساخته‌ام، با نگرفتن هر جايزه‌اي هم بايد
ناراحت شوم و بگويم فيلم بدي ساخته‌ام»، احساس كردم جايزه گرفتن را واقعاً نبايد جدي گرفت. فقط حسنش اين است كه توجه مردم به‌سوي فيلم برنده جلب مي‌شود و فيلم بيش‌تر ديده مي‌شود.

دومين تجربه‌ام در ارتباط با قضاوت، ترجمه براي داوري يك فيلمساز معتبر ايراني در يك جشنوارة بين‌المللي بود. او خودش از اول به من گفت: «حال بعد از اين تجربه ديگر چيزي در سينما باقي نخواهد ماند
كه از چشمت نيفتاده باشد.» خود او هم از داوري دل خوشي نداشت ولي در چنين مواقعي برايش سخت بود كه دعوت آن‌ها را رد كند. بعد از نمايش چند فيلم و گپ‌هاي كوتاه بين‌ داوران متوجه شدم، (درحقيقت متوجه شديم) ، كه يكي از داوران كه كارگرداني چيني بود، به داور ايراني (جدا از فيلم‌هايش)، ارادت خاصي دارد، ولي داور ايراني اصلاً اهل اين چيزها نبود. در بيش‌تر موارد نظر اين داور چيني شبيه نظرها و سليقة داور ايراني بود، ولي روز آخر موقع رأي‌گيري به فيلم‌هايي كاملاً متفاوت رأي داد. شايد هم يكي از دلايلش اين بود كه ديگران براي دادن جايزة اول به يك فيلم چيني اصرار مي‌كردند و بنا به گفتة داور ــ فيلمساز با سابقة ايراني، معمولاً كارگردانان داور يا شديداً علاقه دارند كه هموطن‌شان جايزه بگيرد، (به دلايل رفاقت
و آشنايي يا ملي‌گرايي)، يا خيلي علاقه دارند كه جايزه نگيرد، (به‌علت رقابت‌هاي كاري يا عدم احساسات ملي‌گرايي).

داور ايراني مي‌خواست كه فيلم ايراني شركت‌كننده در مسابقه جايزه‌اي بگيرد (البته شاهد بودم كه
اين مسأله ربطي به ملي‌گرايي نداشت)، ولي فيلم ايراني شركت‌كننده با اين‌كه فيلم خيلي خوبي نبود،
با اين حال نسبت به رقبايش هنوز حرفي براي گفتن داشت و اتفاقاً روابط داور با كارگردان فيلم آن‌چنان خوب هم نبود؛ ولي از هفت‌هشت داور ديگر فقط يك نفر موافق او بود. منتهي او با خيال راحت به من گفت:
«حالا ببين تا اتمام جلسه چه‌گونه همه به معامله كردن مي‌رسيم و فيلمي كه شايد اصلاً در فهرست اوليه نبوده، ممكن است حتي جايزة اول را بگيرد.» شنيدم ولي نمي‌توانستم باور كنم كه چه‌طور همه‌چيز مي‌تواند به اين راحتي در يك جشنوارة بين‌المللي از اوج به حضيض برسد، (يا برعكس).

پس از شام و جلسة پنج‌شش‌ ساعته، فيلم ايراني از چهار جايزة اصلي دومين جايزه را گرفت. يك داور هلندي كه مخالف اين جايزه بود ولي در طي جشنواره به فيلم‌هاي داور ايراني‌مان علاقة زيادي نشان داده بود، در طي جلسة آخر آن‌قدر با او بد صحبت كرد كه صبح فردا با شرمندگي سر ميز صبحانه در هتل، (قبل از اين‌كه داور از اتاقش به رستوران بيايد)، به من مترجم گفت كه از لحن صبحتش در شب گذشته شرمنده شده و با اين تجربة داوري، جايزه‌اي را كه خود چند سال پيش از همان جشنواره گرفته ديگر قبول ندارد و از چشمش افتاده است. داور ايراني هم كه حتي سر ميز صبحانه از شركتش در اين داوري كلافه و عصبي بود، مي‌گفت: «تو رو خدا نگاه كن، اين چه داوري و قضاوتي است؟ اگر من به دعوت آن چيني جواب مثبت مي‌دادم نتيجة داوري چيز ديگري مي‌شد...»

سوءتفاهم نشود و اميدوارم مورد نام برده اين توهم را به‌وجود نياورد كه تمام محيط جشنواره‌ها و داوري‌ها، (اگر هم سياسي نباشد)، اين‌طوري‌هاست؛ منظور نسبي بودن ماجرا است. با عوض شدن يك يا دو نفر
از اعضاي يك هيأت داوري شش هفت نفره، بخش اعظمي از نتايج مي‌تواند عوض شود. شايد بعضي‌ها
فكر كنند كه فيلم‌هاي برنده در يك جشنواره نتيجة اتفاق‌نظر داوران آن است در صورتي كه خيلي ‌وقت‌ها فيلم‌هاي برنده نتيجة مذاكرات و توافق‌هاي دموكراتيك و رياضي‌وار داوران بر سر فيلم‌هاي متفاوت است.
البته دفاع خوب و شيرين يك داور حتي به تنهايي نيز مي‌تواند تأثير زيادي روي نتايج كلي بگذارد، تا حدي كه حتي ترجيح‌هاي رييس هيأت داوران نيز تحت‌الشعاع آن قرار بگيرد. ظاهراً دفاعيات و اصرار سميرا مخملباف باعث شد كه پناهي براي دايره، با شير طلا به ايران برگردد و ميلوش فورمن، رئيس هيأت داوران، آن‌قدر از اين مسأله شاكي باشد كه روي صحنه در حال اهداي اين جايزه هم از متلك گفتن به فيلم دست برندارد.

يا هيچ‌كس نمي‌تواند جايگاه ناني مورتي را ميان داوران كن در سالي كه طعم گيلاس نخل برد انكار كند،
يا سالي كه كلينت ايستوود با ندادن نخل به زير درختان زيتون و قرمز (و اهداي آن به تارانتينو براي
داستان عامه ‌پسند جنجالي به‌راه انداخت تا حدي كه كيسلوفسكي قبل از اختتام جشنواره با هليكوپترش كن را ترك كرد و چند ماه بعد، (به تصديق يكي از دوستان نزديكش مارين كارميتز رئيس 2
MK، تهيه‌كنندة آبي)، از غم نگرفتن نخل، دق كرد و مُرد!

درضمن قدرت رييس هيأت داوران هم امري نسبي است. قوانين بعضي از جشنواره‌ها به رؤسا قدرت بيش‌تري مي‌دهد ولي لزوماً بستگي به شخصيت و طرز فكر رييس جلسه، ممكن است كه حتي او نخواهد از قدرتش استفاده كند و اصول دموكراتيك و اخلاقي خودش را براي گرداندن جلسه در رأي‌گيري رعايت كند. گاهي داوران بيش‌تر روي دموكراسي و رياضي اصرار مي‌ورزند و گاهي براي تحليل‌هاي هر داور و كوشش او براي فهماندن نقاط ديدنش به ديگران، احترام قائل مي‌شوند. گاهي جمع داوران مي‌توانند سليقة مضمون‌گراتري داشته باشند يا مي‌توانند فرم‌گراتر باشند و.. گاهي داوران هم احساساتي مي‌شوند و مضامين تئوريك و زيباشناسانه را فراموش مي‌كند و براي دلشان رأي مي‌ دهند.

شنيده‌ام كه آقاي كيارستمي در جايي چيزي شبيه اين گفته: «حتي در كن هم بالاخره همه يك قلب كوچك هندي دارند». (شيزو ايچي‌ياما كه داور جشنوارة ونيز بود - در سالي كه باد ما را خواهد برد در مسابقة شركت داشت- مي‌گفت كه: «به همه گفتم اين فيلم چيني كه مي‌خواهيد جايزه بدهيد، خودش تحت تأثير سنت فيلم‌هاي ايراني به‌خصوص كيارستمي ساخته شده، منتها از نوع احساسات‌گرايش؛ پس چرا به خود منبع الهام جايزه نمي‌دهيد؟» و آن‌ها گفته‌اند كه:  «فيلم ژانگ ييمو بيش‌تر تكانشان داده»؛ يعني در حقيقت بيش‌تر احساسي ــ به‌معناي بدش ــ بوده).

برعكس اين مورد هم زياد ديده مي‌شود كه فيلمي احساسات را، (در اين‌جا به معناي خوبش) ، تحريك نكرده ولي پيغام سياسي اجتماعي فيلم آن‌قدر قوي است، كه كسي رويش نمي‌شود به آن جايزه ندهد. يك ‌بار كريشتف زانوسي مي‌گفت كه: «دو هفته پيش به يك فيلم ايراني در جشنواره‌اي جايزه داده است.» گفتم: «پس حتماً خيلي از فيلم خوشتان آمده بود» و هنوز اين جمله‌ام تمام نشده بود، ادامه دادم:
«عجب سؤالي مي‌كنم؛ خب حتماً خوشتان آمده بوده كه جايزه داديد!» و او گفت: «نه! راستش را بخواهي فيلم زياد خوبي نيست، ولي با پيغام فمينيستي‌اي كه در فيلم هست، مگر آدم جرأت دارد ميان ديگر داوران از چنين فيلمي حمايت نكند؟!»

به‌نظر من تقصير داوران، يا توطئة سياست‌هاي بين‌المللي نيست كه باعث مي‌شود به بعضي فيلم‌هاي كم‌تر ارزشمند سينماي ايران نيز جوايزي داده شود. به‌هرحال آن‌ها هم انسان هستند و تحت تأثير مشكلات مطرح‌شده در اين فيلم‌ها قرار مي‌گيرند، (ما كه آن‌قدر در اين‌جا پوست‌كلفت شده‌ايم؛ بازهم تحت تأثير مشكلاتمان قرار مي‌گيريم، چه برسد به آن‌ها). آن‌ها شايد با خودشان هم رودربايستي كنند و متوجه نشوند كه ممكن است انگيزه رأي‌شان بيش‌تر مسائل انساني و اجتماعي موجود در فيلم باشد ولي خب در آخر، همه نوع فيلمسازي، (چه هنري چه تجاري)، مي‌خواهد تماشاگر خاص (يا عامش) را تحت تأثير قرار دهد. پس مي‌شود گفت كه هر فيلم ايراني كه به‌حق يا ناحق، (طبيعتاً از ديد ما) ، برندة جايزه‌اي شده حتماً روي داوران تأثير گذشته، منتها سليقة آن داوران در همان حدي بوده كه انتخابشان مشخص مي‌كند.

 

البته ما در ايران ممكن است بعضي از فيلم‌هايي كه جايزه‌هاي مهمي را نيز برده باشند دوست
نداشته باشيم و فكر كنيم كه سازندگان آن‌ها صادق نبوده و اغراق كرده‌اند و از مشكلات و موانعي كه
بر سر راه شخصيت‌هاي فيلمشان قرار داده‌اند، استفادة ابزاري كرده‌اند كه جايزه بگيرند و بفروشند، (چرا تعارف مي‌كنم؛ منظورم فيلم‌هايي مثل دايره، تخته سياه و تقريباً تمام كارهاي بهمن قبادي و خيلي كسان ديگر است كه در زمينة مستند كار مي‌كنند)، ولي نمي‌توانيم بگوييم كه داوران و جشنواره‌ها به دلايل سياسي به اين فيلم‌ها جايزه داده‌اند. مطمئناً اين فيلم‌ها مديران جشنواره‌ها، داوران، منتقدان و تماشاگران را تحت تأثير قرار داده‌اند. آن‌ها به دلايل انساني و شخصي به اين‌گونه فيلم‌ها جايزه مي‌دهند. اگر ايرادي داريم، بايد به اين باشد كه چرا اين فيلم‌ها اغراق مي‌كنند؟ نه به اين‌كه چرا جشنواره‌ها به آن‌ها جايزه مي‌دهند. فيلمساز، جشنواره، منتقد، تماشاگر همه به هم احتياج دارند و در خيلي از مواقع خطاهاي همديگر را مي‌بخشند.

سومين تجربه در زمينة قضاوت، داوري براي انتخاب بهترين مستند در جشن خانة سينما، (حدود سه سال پيش)، بود كه با اين‌كه هفت داور بوديم و فقط يك جايزه مي‌توانستيم بدهيم، خوشبختانه كار آن‌قدر سخت نبود. امسال كه صحبت داوري براي هفتة فيلم فروغ پيش آمد، اول به‌ياد اين همه محذورات و نسبيات داوري افتادم ولي نتوانستم نه بگويم، چون به‌هرحال نمي‌شود تمام جنبه‌هاي يك جايزه را زير سؤال برد
و همين‌طور كه قبلاً هم گفته شد به‌هرحال برنده بودن، توجه ديگران را به‌سوي فيلم جلب مي‌كند،
ولي اگر واقعاً دست خودم بود جشنواره‌اي را ترجيح مي‌دادم كه نفس نمايش فيلم در آن، مثل يك جايزة كوچك قلمداد شود و فقط تماشاگران در آخر رأي خودشان را به فيلم‌هايي كه دوست دارند بدهند و بعد منتقدان
در نظرهاي خود شباهت‌ها و تفاوت‌هاي آرايشان با تماشاگران را در نوشته‌هايشان توصيف، تحليل
و ريشه‌يابي كنند. ايده‌آل اين است كه طي برگزاري يك جشنواره از طريق نمايش فيلم، برگزاري گفت‌وگو با فيلمسازان و تماشاگران، برگزاري سمينارها، نوشته‌هاي سينمايي و... سليقه و فرهنگ فيلمسازان
و تماشاگران باهم تلنگري بخورد و وقتي تماشاگر بداند كه رأي او تنها رأي موجود است، بينندة مسئول‌تر
و جدي‌تري هم خواهد بود. اشتباه نشود؛ منظورم اين نيست كه هرچه تماشاگر مي‌گويد درست است. ممكن است تماشاگر يكي از ضعيف‌ترين، يا احساساتي‌ترين فيلم‌ها را انتخاب بكند، ولي با اين روش حتي انتخاب غلط آن‌ها توسط منتقدان و متخصصان به بحث كشيده مي‌شود. وقتي استانداردهاي يك جشنواره به‌اندازة كافي بالا باشد، حتي انتخاب يك فيلم ضعيف‌تر توسط تماشاگران، لزوماً خيلي هم جاي لب گاز گرفتن ندارد.

درست است كه مقداري از بحث هفتة فيلم فروغ دور شديم، ولي ارتكاب جرمي به نام داوري، (كه گناهي قابل‌ توجيه است)، باعث شد كمي از خودم دفاع كنم و از قبل خدمتتان ذكر كنم كه نه خودم را به‌عنوان
يك داور جدي مي‌گيرم، نه كل جريان قضاوت و داوري را، نه جشنواره‌ها را و نه جايزه‌ها را؛ فقط به اين بهانه كمي به زندگي از چشم سينما مي‌پردازيم.

فيلم‌هاي نمايش داده‌شده در بخش اصلي را مي‌توان به سه گروه، (يا به‌نوعي دو گروه)، تقسيم كرد. آن‌هايي كه صرفاً قصد ثبت واقعه و يا به‌دنبال يك اطلاعات‌دهي ساده، (نه به معناي بدش) بودند، دوم فيلمسازاني كه مي‌خواستند روايت و ديدي شخصي‌تر را پشت موضوع فيلم‌شان انتخاب كنند، كه به علت داشتن اين نوع نگرش، فيلم‌هايي تجربي‌تر و دلي‌تر ساخته‌اند.

و گروه سوم فيلم‌هايي هستند كه خواسته يا ناخواسته، درست يا غلط، خودآگاه يا ناخودآگاه، بين اين
دو نوع در رفت‌وآمد هستند و با اين كار خود را در حيطة جالب‌تر و خطرناك‌تري هم انداخته‌اند و به
‌همين دليل متأسفانه بيش‌ترشان موفق به پيدا كردن آن توازن لازم، كه توازن بين مضمون و فرم باشد نمي‌شوند. باز اگر به تشبيه نخ و بادبادك كيارستمي برگرديم، فيلم‌هايي بودند كه فقط نخ بودند، (واقعيت و اطلاعات) ، گروهي هم بودند كه بادبادك خيال‌شان، بدون نخ در آسمان انتزاعي تصوراتشان گم مي‌شد، و گروه سوم قصد والايي داشت و آن تركيب واقعيت، عنصر خيال و هنر و ايهام و ايجاز بود، ولي بيش‌تر آن‌ها به‌سختي قافله را به ‌مقصد رسانده بودند، (البته بعضي‌هايشان در وسط راه گم شدند)، ولي شخصاً هرگونه تلاش براي بازيگوشي و تجربه و سعي در پيدا كردن جمله‌بندي‌اي جديد را، به تكرار خوب حرف‌هاي قبلاً گفته
و شنيده‌شده ترجيح مي‌دهم.

فكر مي‌كنم مشكلات ساختاري در فيلم‌هاي هفتة فروغ، دقيقاً در بيش‌تر فيلم‌هاي انتخاب‌شده
در جشنوارة كيش نيز مشترك بود. مهم‌ترين عنصر ساختاري ــ روايتي در يك فيلم مستند، نحوه و ميزان اطلاعات‌دهي آن به بيننده است. نمي‌دانم چرا در اين‌جا هر وقت با مستندسازان يا مستندبازان اين بحث قديمي اطلاعات را به‌ميان مي‌كشم، همه ادعا مي‌كنند كه بله، مي‌دانيم! ولي فيلم‌شان چيز زيادي نمي‌داند. اصولاً حس و برخوردي كه ما در شرق با اطلاعات يا نبود آن داريم، با طرز فكر و برخورد غربي
خيلي متفاوت است. غرب علاقة ديوانه‌واري به كسب اطلاعات دارد ولي در شرق حتي وقتي نبود اطلاعات، ارتباط مستقيم با زندگي، وقت و انرژي انسان دارد، باز هم هيچ‌كس علاقه‌اي به كسب آن ندارد. (اين همه در تلويزيون فواره و جوي آب و رودخانه نشان مي‌دهند. چرا به‌جاي اين لحظه‌هاي مرده فيلم‌هاي تبليغاتي آموزشي راجع به رانندگي صحيح، كمك‌هاي اوليه ــ به‌خصوص در موقع وقوع زلزله ــ استفادة صحيح از گاز، برق، تلفن، اينترنت و غيره نشان نمي‌دهند؟ مثل اين‌كه خيلي ايده‌آليست هستم!).

اصولاً ما شرقي‌ها سبك خاصي براي رد و بدل كردن اطلاعات داريم كه مي‌تواند براي خودش قشنگ، يگانه و استثنايي باشد، ولي اگر قرار است با دنيا هم گفت‌وگويي داشته باشيم، بايد كمي اصول بين‌المللي آن را نيز ياد بگيريم. بيش‌تر مستندهاي ايراني نمي‌دانند كه كي، كجا و در كل چه‌قدر اطلاعات بايد بدهند كه تماشاگر خارجي و ايراني بتواند ربط منطقي و حسي مناسبي با فيلم پيدا كند. جالب است كه حداقل پنج‌شش فيلم با داشتن موضوع‌هايي راجع به افغانستان، و يا نقاطي از ايران كه زبان و لهجة آن‌ها براي ما كه به زبان رسمي صحبت مي‌كنيم واضح و روشن نيست، زيرنويس فارسي نداشتند. انگار كارگردان از اول فكر كرده اطلاعات گفتاري آ‌ن‌قدر زياد هست كه اگر بيننده نصفش را هم نفهمد، مسألة مهمي نيست.
يا در يك مورد، تمام موضوع يك فيلم، جوابي تصويري سينمايي به بخش‌هايي از سخنراني بوش درمورد افغانستان بود و فيلمساز عناصر مطرح‌شده در سخنراني، (آزادي، امنيت، حمايت) ، را در طي فيلم به زير سؤال مي‌كشيد، ولي آن‌قدر براي تماشاگر غيرانگليسي‌زبانش احترام قائل نشده بود كه حتي متن سخنراني را برايش ترجمه كند و زيرنويس بگذارد.

يك مورد مشابه ديگر هم وجود دارد: فيلمي راجع به چند زن، با تك‌گفتار روايتي و جلوبرندة فيلمساز در مورد اين زنان، كه فقط به زبان انگليسي شنيده مي‌شد. البته امسال به نسبت سال‌هاي قبل، كم‌تر تيتراژهاي آرام و طولاني و دوزبانه ديديم، ولي هنوز متوجه نشده‌ام كه چرا در فرهنگ سينماي مستند ايران، از فيلمسازان گرفته تا «فرم»هاي جشنواره، همه به‌عنوان «نويسنده» علاقة زيادي دارند. اگر فيلم مستند است كه نويسنده ندارد و فقط صاحب طرح دارد. اگر هم آن طرح در فيلم به‌صورت موفقي ساخته شده باشد و گيرم در اين وسط‌ها پروسة نويسندگي، (كه در اصل فقط انتخاب عناصري خاص از واقعيت است)، هم اتفاق افتاده باشد، به‌هرحال لزومي به استفاده از كلمة «نويسنده» وجود ندارد؛ به‌خصوص
كه ما مستندسازهاي ايراني كه معمولاً خودمان كارگردان، تدوينگر و در مواردي پشت دوربين هم هستيم، (تهيه‌كنندگي بماند)، بازهم يك عنوان ديگر براي خودمان به‌عنوان نويسنده آن وسط‌ها دست‌وپا مي‌كنيم.
اي‌ كاش اين تنوع ديد و نگرش در خود فيلم هم وجود داشت.

گروهي از مستندهاي ايراني هم هستند كه با غرور اعلام مي‌كنند كه ما اطلاعات بده نيستم؛ فقط دنيايي شخصي، حسي و غريزي و تجربي را در نظر داريم، يا ما را درك مي‌كنيد، (يعني آن‌قدر شعورش را داريد) ،
يا اصلاً در سطح درك ما نيستيد، (يعني شعورش را نداريد). گروهي ديگر از فيلم‌ها از آن‌ور پشت‌بام مي‌افتند و آن‌قدر اطلاعات واضح و غيرلازم را تكرار مي‌كنند كه ماي تماشاگر به‌هوش خودمان هم شك مي‌كنيم.
اين اصرار در وضوح يا ابهام، در عناوين فيلم‌ها هم ديده مي‌شوند. بعضي از نام‌ها، تمام موضوع فيلم را فرياد مي‌زنند و بعضي ديگر با جمله‌هايي شاعرانه، (كه ممكن است تا حد شاعرانگي مجله‌هاي زرد هم
پيش برود)، قصد دارند فيلم را از بدو تيتراژ مكاشفه كنند، (نام فيلم هم يك نوع اطلاعات‌دهي است).
در زندگي عادي دوست داريم راجع به همه‌چيز و همه‌كس بدانيم، روي همين اصل در صحبت‌هاي عادي‌مان پيچيده‌تر، (به‌معناي مثبت) و چندلايه‌تر برخورد مي‌كنيم. ولي در فيلم‌هايمان فقط به يك (نوع) سؤال گير مي‌دهيم و فكر مي‌كنيم كه مي‌شود فيلمي مستند فقط با يك نوع نگرش و
POV (نقطة ديد) ساخت.
اتفاقاً‌ مي‌شود فيلمي جالب و استثنايي را با درنظر گرفتن يك نقطة ديد ساخت، به‌شرطي كه در آن
«يك نقطة ديد» تعمق كافي شده باشد و تجربة انساني و پوستي گوشتي مشخص خودمان، نقش بزرگي را در ميزان عمق ديد انسان نسبت به موضوع بازي مي‌كند.

بهترين مثال فيلم‌هاي راس مك‌الوي است كه همه‌شان راجع به زندگي و افكار فيلمساز در برخورد با مسايل ازلي و ابدي بشري است كه ذهن او را بمباران مي‌كنند. او در فيلم‌هايش به‌دنبال عشق، خوشبختي، آرامش و معني در زندگي مي‌گردد؛ فيلم‌هايي كه به‌رغم حضور دائمي او از طريق نقطه ديد شخصي اول، گفتار و حتي تصوير خودش و خانواده و دوستانش، به سختي مي‌شود ردي از شيفتگي را در آن ديد. ولي بيش‌تر مستندهاي ايراني، حتي آن‌هايي كه صدا و گفتار كارگردان نقش مستقيمي هم در آن ندارد؛
باز يك نقطه ديد خودمركزبين و خودشيفته را در خود نهفته دارند. بيش‌تر مستندسازان ما با حس و غريزه و پشتكار فيلم‌هايشان را مي‌سازند. البته تا صحبت حس و غريزه مي‌شود، خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه صحبت از زنان است ولي مستندسازان مرد ما نيز غريزي هستند. حتي بيش‌تر فيلمسازان داستاني‌مان كه
در فيلم‌هايشان با هوش بيش‌تر، راهي براي ملاقات و آشتي بين غريزه و منطق، مستند و داستاني پيدا كرده‌اند نيز، فيلمسازاني بيش‌تر غريزي هستند. (آخر فكر كنم ما شرقي‌ها اصولاً همةمان بيش‌تر حسي و غريزي هستيم و اين خصلت لزوماً هميشه مثبت قلمداد نمي‌شود).

بيش‌تر مستندسازانِ كم‌وبيش جوان ما ناگهان موضوعي توجهشان را جلب مي‌كند، دوربين را برمي‌دارند
و در كمال جسارت و شجاعت در آن شيرجه مي‌روند. ما خوشحاليم و تبريك مي‌گوييم به جسارت و قدرت ريسك آن‌ها در شيرجه رفتن در آب‌هاي متلاطم، ولي با تمام اين شجاعت‌ها اگر شنا بلد نباشند، نتيجة كار اتلاف انرژي و وقت خود و ديگران است و اهميت كار فقط در حد ثبت مقداري راش از مسائل معاصر ايران متوقف مي‌شود و موضوع‌هايي مانند مشكلات زندگي بشري و روستايي يا پرداختن به زندگي افرادي استثنايي، (زنان فعال و تحصيل‌كرده، هنرمندان و...)، در فيلم‌ها منعكس مي‌شوند، ولي تحليل‌ها و استنادهاي اجتماعي، تاريخي، تصويري اين فيلم‌ها فراگيرنده، و شامل‌كنندة نقاط ديدي متفاوت و متنوع نسبت به موضوع نيستند، بنابراين اگر تاريخ مصرف‌شان تابه‌حال هم تمام نشده، به‌زودي تمام خواهد شد.

در هفتة فيلم فروغ، چند فيلم هم در محور و مسائل و مشكلات زنان غيرشهري دور مي‌زد، به‌خصوص زناني كه در جنوب كشور زندگي مي‌كنند و يا مشكلات زن‌هاي افغان در حوالي مرز ايران و افغانستان. در همة اين فيلم‌ها كارگردانان زيادتر از حد قابل قبول، به‌صورتي غيردموكراتيك و حتي در تضاد با زيبايي‌شناسي فيلم، نقطة ديد و شخصِي خود را از طريق گفتار و صدا يا تصوير وارد فيلم‌شان كرده بودند. لحن و مضمون گفتارها يا شاعرانه و پرت از تصاوير راه خودش را مي‌رفت، (اگر بشود اسم آن را راه گذاشت) و يا با لحن خودماني ولي تصنعي، قصد تأثيرگذاري روي بيننده را داشت، ولي هر دو مورد اطلاعاتي را مي‌دادند كه اگر داده هم نمي‌شد فرق زيادي نمي‌كرد. امان از دست سؤال‌هايي سطحي، (و در بعضي موارد به‌ظاهر خودماني ولي بي‌ادبانه)، كه انگار با نحوة مطرح كردنش مي‌خواهد به بيننده بگويد: «ببين چه نكتة جالبي را كشف كردم!» (در يك مورد، فيلمساز از يك دستفروش كه در خانه‌ها هم كلفتي مي‌كند مي‌پرسد: «از زندگيت
راضي هستي؟» پيرزن بدبخت با خنده و كنايه‌وار مي‌گويد: «چه رضايتي از كلفتي مي‌شود داشت؟»).
جدا از نحوة سؤال كردن و جمله‌بنديِ فيلمسازان، كه از ابعاد نگرش آن‌ها نسبت به موضوع فيلم، (و در كل نسبت به زندگي)، حكايت‌ها دارد، نحوة ديد و نگرش فلسفي فيلمساز (كه گاهي اصلاً وجود ندارد)،
خود بيش‌تر از موضوع فيلم‌هايشان قابل تأمل و بحث‌برانگيز است.

اصولاً در تمام مستندهايي كه راجع به افغانستان ساخته شده‌اند، يك تكبر ملي و (مثلاً) روشنفكرانه را مشترك مي‌بينيم. ما ايراني‌ها با اين‌كه خودمان ده‌ها مشكل فرهنگي، اجتماعي، سنتي، اقتصادي، رواني
و غيره داريم، وقتي در سينماي داستاني يا مستندمان به‌سراغ ملت برادرمان افغانستان مي‌رويم، برخوردي كاملاً قيم‌مآبانه و حتي تجاوزگرانه را در برابر مشكلات و طرز فكر آن‌ها انتخاب مي‌كنيم. فكر مي‌كنم
اگر اين‌گونه برخورد و نگرش را غرب با ما داشته باشد، (كه تا حد زيادي هم دارد)، براي خود ما حقارت‌انگيز
و توهين‌كننده است. در سينماي داستاني‌مان بايد با عشق يا حمايت مالي به داد افغان‌ها برسيم،
و در سينماي مستندمان هم آن‌ها را محاكمه مي‌كنيم كه چرا اين‌طوري هستند. رفتار و روشي كه بعضي از فيلمسازان ما براي كشف حجابِ افغاني‌ها در فيلم‌هايشان انجام مي‌دهند، خود خشونت‌آميزتر از آن جهل و خشونتي است، كه سعي در زير سؤال كشيدن و رد كردن آن را دارند. آخر مگر مي‌شود يك‌دفعه با رفتن طالبان، همة زنان برقع‌ها را بردارند؟ اين‌گونه انتظار و اصرار از فيلمساز نشان مي‌دهد كه اول بايد برقع‌هاي دروني خويش را برداشت و واقعيت بيروني برقع‌هاي افغاني را درك كرد.

احساس مي‌كنم كه در سينماي مستندمان، به بيش‌تر موضوع‌ها با ديد ابزاري و فرصت‌طلبانه نگاه مي‌كنيم و مشكلات و بدبختي‌هاي مردم را در فيلم‌هايمان مي‌چينيم و از چند زاوية محدود، (كه به‌نوعي همان
يك زاويه است)، موضوعمان را زير ذره‌بين مي‌گذاريم، ولي با اطلاعات نداشتن، (و اطلاعات ندادن كافي
به بيننده)، انگار او را با ذره‌بيني كه فاصلة كانوني درستي براي چشم انسان ندارد، و موضوعي كشف‌نشدني رها كرده‌ايم و حال بيننده زير ذره‌بين هم نمي‌تواند بفهمد موضوع چيست. يا تصوير آن‌قدر لانگ‌شات است كه موضوع در آن گم مي‌شود و يا آن‌قدر زير ذره‌بين بزرگ مي‌شود، كه تناسب و ارتباطش را با ديگر دلايل و شرايط موجود از دست مي‌دهد

خيلي از فيلم‌ها مي‌توانستند كوتاه‌تر باشند، خيلي‌هايشان مي‌توانستند گفتار نداشته باشند و بعضي ديگر از آن‌ها حتي با گفتار هم نمي‌توانند به‌اندازة يك مقاله اطلاعات بدهند. بعضي از فيلم‌ها كه با نگرش غربي به مسائل اجتماعي  ايران آشنايي داشتند، از فرمول‌هاي دم‌دست و پيش‌پاافتاده در رسانه‌هاي خبري ــ كه بعضي از اين فرمول‌ها آن‌قدر قديمي است كه حتي خود آن رسانه‌ها هم ديگر به آن عمل نمي‌كنند ــ استفاده‌اي غيرخلاقانه و سهل‌انگارانه كرده‌اند تا حدي كه فيلم تمام حس جست‌وجو و كمي ابهام را كه لازمة يك كار هنري است، از دست داده و در سرزميني مجهول‌الهويه بين مستند اجتماعي، شخصي، هنري، خبري گم مي‌شود.

اگر بخواهيم ديگر جنبه‌هاي زيبايي‌شناسانه و حتي آموزشي يك جشنواره يا هفتة فيلم را در نظر بگيريم، بايد به مقولة گفت‌وگوها و مصاحبه با فيلمساز و سمينارها كمي جدي‌تر برخورد كنيم. اگر فضاي گفت‌وگو درمورد فيلم‌ها بتواند بدون تعارف و تظاهر و يا سخنراني‌هاي بي‌موردِ منتقدهاي گردانندة جلسه برگزار شوند، حتي از خيلي فيلم‌هاي بد هم، (بدون اين‌كه كسي برنجد)، مي‌توان كلي چيز ياد گرفت. اگر با چشم و گوشي باز و مهربان، (و با روش علت‌ و معلولي)، فيلم‌ها را تجزيه و تحليل كنيم، مي‌شود كلي درمورد فيلم
و سينما، فيلم‌ساز، ايران و ايراني و... نكته‌ها آموخت، ولي در چند جلسه گفت‌وگو با فيلمسازان كه
حضور داشتم، رد پايي از اين فضاي «بده‌بستان انساني به‌بهانة سينما» نديدم.

در آن جلسات بيش‌تر نقدِ منتقد، (در پشت ميز در خدمت حضار محترم)، مطرح بود نه گفت‌وگو با فيلمسازان و يا گفت‌وگوي فيلمسازان با بينندگان. نمي‌دانم چرا گردانندگان اين جلسات و مديريتي كه اين گفت‌گوها را برنامه‌ريزي مي‌كند، نمي‌تواند به تناسب درستي از نقد و گفت‌وگو دست بيابد. در زندگي‌ام كم جشنواره نديده‌ام، ولي در هيچ جاي دنيا منتقد و گردانندة جلسه، اين‌قدر تك‌رو و قدرتمند نيست كه مقدار زيادي از وقت جلسه را به تحليل فيلم و صادر كردن بايدها و نبايدهاي زيبايي‌شناسانه و سينمايي و اجتماعي و فرهنگي و هنري و فلسفي‌اش بگذراند، آن هم با لحني متكبرانه و فخرفروشانه، (انگار منتقدي كه فيلم را دوست دارد يا ندارد، مهم‌تر از خود فيلم است).

جالب است كه بيش‌تر فيلمسازان ما در فيلم‌هايشان كمي خودشيفته و خودمركزبين هستند،
ولي در جلسات نقد و بررسي معمولاً خيلي مظلوم و كم‌حرف در گوشه‌اي مي‌نشينند و ميدان را به منتقد، (كه بايد بيش‌تر گردانندة جلسه باشد)، مي‌سپارند. اين‌گونه منتقدان هم كه از اين‌گونه مراسم استقبال مي‌كنند، ظاهراً از تك بودنِ در اين ميدان لذت خاصي مي‌برند، آن‌قدر كه حتي آداب معاشرت هم درست رعايت نمي‌شود و به‌اسم خودماني بودن، انواع و اقسام نيش زبان‌هاي سينمايي و غيرسينمايي را نصيب فيلمساز بيچاره مي‌كنند، و حتي پس از بعضي تذكرات از طرف برگزاركنندة جشنواره، باز هم به راه خود
ادامه مي‌دهند (گاهي حتي خودشان متن يادداشت تذكر را براي حاضران مي‌خواندند، ولي باز هم نمي‌توانند خود را از فشار سرپاييني مونولوگ‌گويي رها سازند).

حضور يك منتقد آشنا به زبان سينما براي گرداندن اين‌گونه جلسات، (حداقل در خارج از ايران)، بدين‌گونه است كه آن‌ها بعضي تم‌ها و دغدغه‌هاي فيلم و فيلمساز را براي راه انداختن و گرم كردن مجلس مطرح مي‌كنند و بعد رشتة كلام به فيلمساز سپرده مي‌شود كه راجع به عناصر پيشنهادي منتقد صحبت كند و تماشاگران نيز از طريق سؤال و جواب، مشاهدات و احساسات خود را نسبت به بخش‌هاي مختلف فيلم،
با كارگردان در ميان مي‌گذارند. منتقد، خيلي كم نظرهاي خود را بيان مي‌كند، (و يا بيش‌تر نظرهاي خود را
با لحني سؤالي مطرح مي‌كنند)، ولي در اين‌جا منتقد انگار از اول تصميم گرفته به‌صورت مونولوگ از فيلم تعريف كند يا كارگردان را با لحني تند محاكمه كند. او مدت‌هاست يادش رفته كه تماشاگران براي ديدار و صحبت با فيلمساز به اين جلسات آمده‌اند نه براي ديدار با منتقد. اگر آن‌ها علاقه‌مند به نظرهاي منتقد باشند به نوشته‌هاي او در مطبوعات رجوع مي‌كنند؛ جايي كه جايگاه اصليِ يك منتقد فيلم است:
نقد نوشتاري. حتي منتقدهاي خوب لزوماً براي توصيف گفتاري و حضوري نقدشان، گوينده‌ها و عرضه‌كننده‌هاي خوبي نيستند. مسلماً خواندن يك نقد كاملاً متفاوت است با شنيدن همان نقد توسط نويسندة آن. حضور فيزيكي گوينده، صداهاي اضافي محيط، حضور مردم در اطراف، گرماي سالن و... شرايط خوبي براي درك يك نقد سينمايي نيست. اصلاً در هيچ جاي دنيا نديده‌ام كه اين‌قدر منتقدان علاقه به حضور در برابر تماشاگران و فيلمسازان (و ديگر دست‌اندركاران فيلم) داشته باشند. اصلاً در غرب و جشنواره‌هاي غربي فقط در موارد خاصي منتقداني صاحب‌سبك و قديمي را براي گرداندن مصاحبه يا گفت‌وگو، به كنار
يك فيلمساز دعوت مي‌كنند (مثلاً در جشنواره‌اي مثل كن)، وگرنه بيش‌تر مواقع آدم‌هايي كه نمي‌دانم كار اصلي‌شان چيست، طي جشنواره، گردانندة جلسات هستند. ولي اين‌جا منتقدان در همه‌جا حضور دارند، (واقعاً از جهاتي در اين‌جا دچار منتقدسالاري هستيم). جلسات گفت‌وگوي جشنواره‌ها را مي‌چرخانند،
در نمايش‌هاي هفتگي در مراكز متفاوت فرهنگي حضور دارند، دور هم جمع مي‌شوند و گروه‌هاي متفاوت را تشكيل مي‌دهند و به خوب و بدهاي مورد علاقه‌شان جايزه مي‌دهند و با جايزه‌بگيرها عكس مي‌گيرند
و حتي روي جلد مجله هم چاپ مي‌كنند. ماشاالله! تئوري مؤلف، (مثل ديگر پديده‌هاي غربي) ، در اين‌جا ابعاد بسيار پيچيده‌تري پيدا كرده است (بنده هم مثل اين‌كه به مونولوگ‌گويي افتادم!).

به‌هرحال هفتة فيلم برگزار كردن خيلي خوب است، جلسات گفت‌وگو و نقد و سمينار برگزار كردن بسيار مفيد است ولي به‌شرطي كه تعاريف و مرزهاي آن مشخص باشد.  

اين يادداشت به‌بهانة «هفتة فيلم فروغ» قصد داشت كه كمي به سينماي مستند، و آداب برگزاري جشنواره هم بپردازد، چون قرار است از سال آينده «چهارمين جشنوارة فيلم فروغ» به‌راه بيفتد؛ اگر كه مخالفانش بگذارند و خانة هنرمندان هم دوباره آن را حمايت كند. به‌اميد آن روز در سال بعد...

 

 برگزيدگان

بخش اصلي: تنديس فروغ و ديپلم افتخار به از پس برگ‌هاي انجير (ليلا خوانساري)، ديپلم افتخار
به اثر انگشت (فرناز جمشيدي‌مقدم) و چيزي شبيه من (مونا زاهد).

بخش آزاد: تنديس فروغ و ديپلم افتخار به سياهي‌ (نادر طريقت)، ديپلم افتخار به اميا
(محسن نظري خاكشور) و از ميان مردگان (غلامعباس فاضلي).