نمی دانم چرا  معمولا بیوگرافی آدم ها به صورت سوم شخص نوشته می شه, البته اگر مرده باشیم, خب چاره ای نخواهد بود, ولی فعلا که زنده ایم. ظاهرا این جانب در سال ۱۳۳۸ در تهران متولد شده ام.  بعد از این که وارد دبیرستان شدم, هر سال درس هایم خراب تر از سال قبل شد و زمانی که در سن ۱۷ سالگی خانه پدری را ترک کردم واقعا علاقه و اعتقاد زیادی به گرفتن دیپلم نداشتم, ولی چون در زمان شاه همه غیر دیپلم ها (یا دیپلمه هایی که معدل شان کم تر از ۱۴ بود) سرباز صفر  می شدند, دوباره داوطلبانه به دبیرستان برگشتم و معدلم را هم به بالا تر از ۱۴ رساندم. و

   بهمن ۵۷ قرار بود  که اولین روز سربازی ام باشد  ولی۶ روز بعد ۲۲ بهمن بود و خلاصه اش این که در ۱۱ فروردین ۱۳۵۸ معافی مازاد بر احتیاج شدم و سریع رفتم سفارت استرالیا که از طریق خاله ام که در آن جا زندگی می کرد به استرالیا مهاجرت کنم.  وسط کاغذبازی های معمول بود که گروگانگیری در سفارت آمریکا پیش آمد و روابط ایران و استرالیا هم قطع شد,  رفتم روابط فرهنگی ایران و ایتالیا و قرار بود ۹ ماه ایتالیایی بخوانم و بعد بروم آن جا برای خواندن سینما,  ولی بعد از شش ماه جنگ شروع شد و ما "مازاد بر احتیاج ها" ممنوع الخروج شدیم و رفتیم در صف سربازهای رزرو.  در سال۶۰ به همراه پسر عمویم یک فروشگاه عکاسی زدیم ولی تا  سال ۶۲ بیشتر دوام نیاوردیم و بعد آن را تبدیل به ویدیو کلوپ کردیم,  ولی چند ماه دیرتر ویدیو کلوپ نیز غیر قانونی شد و... و

در تمام آن سال ها برای خودم تک و توک عکس هایی می گرفتم و آقای امیر نادری هم (که دوست خانوادگی ما بود) در سال ۶۱ تازه جستجو ۲ را تمام کرده بودند و تا شروع فیلم  برداری دونده (آذر ۶۲) خیلی اوقات برای کارهای عکاسی و یا در جریان بودن فیلم های ویدیو کلوپ مان به ما سر می زدند و من هم از فرصت استفاده کرده و عکس هایم را نشان ایشان می دادم و یا این که خودم هم همراه فیلم های جدیدمان به راه می افتادم و به منزل آقای نادری (که در آن زمان با بهروز مقصودلو هم خانه بودند) می رفتم و حسابی در مورد سینما سر ایشان را  می خوردم... تا اینکه دونده... آمد که به راه بیفتد.  اول قرار شد که دستیار آقای نظام کیایی صدابردار باشم و در عین حال عکس هایی هم بگیرم ولی در عمل بیشتر عکاسی کردم و  همه کار به جز دستیاری آقای کیایی.و

 بعد از دونده...,  آب , باد , خاک از راه رسید و ساخته  شد و بعد هم توسط تهیه کننده -تلویزیون ایران- در قفسه قرار گرفت و بعد در فیلم کلید (ابراهیم فروزش ۱۳۶۶)  مشغول بچه داری شدم ولی خوبیش این بود که در آنجا با آقای کیارستمی (که سناریست و تدوینگر فیلم بودند و گاهی هم به سر صحنه  می آمدند) بیشتر آشنا شدم و امید داشتم که در خانه دوست... ایشان دستیاری و عکاسی بکنم ولی راه افتادن فیلم ایشان یکی دو سال طول کشید و توقیف آب,  باد, خاک و چهارمین نمایش دونده... در جشنواره  فیلم سیدنی باعث شد که به قول آقای نادری "کات از چابهار به سیدنی".و(لوکیشن چابهار در هر دو فیلم دونده و آب, باد, خاک نقش مهمی بازی می کرد) و البته در مورد خودشان  یک کات دیگر هم به نیویورک.و

دو سال اول (بدون اجازه کار رسمی) به کار سیاه  پرداختم.  سال اول کارم تماشای فیلم بود و پخش آگهی در میان مردم.  سال دوم می تونستم طبق قانون تصدیق تاکسی بگیرم که گرفتم.  در این میان طرح ها و فیلم نامه های کوتاهی هم می نوشتم ولی چون شخصیت حقوقی نداشتم میگذاشتمشون توی قفسه (یا چیزی شبیه آن). تا اینکه ۲ سال و ۲ ماه بعد از خرداد ۶۵ (که وارد استرالیا شده بودم) قانونی شدم و اون طرح ها و فیلمنامه ها رو بردم به انواع و اقسام " سینمای جوان های استرالیا یی" به دنبال کمی پول.  فکر می کنم چیزی که باعث می شد طرح هایم به راه نیفته این بود که (شاید به علت تاثیر استادم), آن ها قصه های آنچنانی ای نداشتند و روی همین اصل معمولا روی کاغذ چیز(های) تحفه ای به نظر نمی رسیدند...  به هر حال ۳-۲ سالی را خیلی پراکنده به شغل های متفاوت در صنعت فیلم و تلویزیون آن جا گذراندم.  شغل هایی مثل دستیار سوم, مسئول لوکیشن, هماهنگ کننده و عکاسی فیلم. هر وقت هم که درگیر تصویر نبودم به هر حال در تعطیلات آخر هفته مسافر زیاد بود و در کشوری مثل استرالیا در آن سال ها می شد با ۲۴ ساعت تاکسی راندن در هفته به راحتی تنازع بقا کرد.و

 تا اینکه در سال ۱۹۹۱ آقای نادری قرار بود یکی دو تا فیلمنامه در ارتباط با سرخ پوستان آمریکا بسازند و باعث شد که با ایشان سفری در استان های کالیفرنیا,  نوادا, نیومکزیکو و آریزونا داشته باشیم (رویای آمریکایی از نزدیک) و در آن جا بود که اولین بار دوربین ویدیو را موجود جالبی یافتم.  آلبته در طی آن سفرها مسایلی پیش آمد که باعث شد آقای نادری بگوید:و"تو دیگر دست راست فرمانبردار من نیستی..." ولی بزرگترین کشف من دوربین ویدیو بود.  و

در سال ۱۹۹۱ فقط دوربین های ویدئویی وی اچ اس وجود داشت و  فکر کنم تازه ویدیوو8  به بازار آمده بود.ووقتی به سیدنی برگشتم یک پروژه تلویزیونی به پستم خورد که مجبور بودم یک ماه در یک کاراوان در اطراف شهر (داخل یک محوطه طبیعی حفاظت شده) زندگی کنم و مسئولیت اصلی ام نگهبانی از دکورهایی بود که برای یک سریال تلویزیونی ساخته شده بودند.  اون سالها زیاد با طبیعت  ربط نمی گرفتم و یک ماه در طبیعت می توانست برایم خیلی غیر قابل تحمل باشد ولی چون یک ایده فیلم به نظرم رسیده بود (با آن دکورها و رفت و آمدهای گروه فیلمبرداری) با پیش پرداخت همون کار، یک دوربین ویدیوی و8 خریدم و زاویه مقابل ساخته شد. و

    بعد از نمایش آن در جشنواره سیدنی و طی سال های ۹۲ و ۹۳ (که کار بعدیم نقطه دید در جشنواره های مهم استرالیا نشان داده شده بود)ویکی از فیلمنامه هایم پیکولوومورد توجه تلویزیون اس بی اس استرالیا قرار گرفت, ولی باز هم در آخر ساخته نشد منتهی رفت و آمد و آشنایی ام با بعضی از تهیه کننده های تلویزیون باعث شد که طرحی راجع به مستندی درباره سینمای ایران تصویب شود.و  

      بعد از تماس با بنیاد فارابی (در دوره مدیریت آقای بهشتی), قرار شد که فیلم نامبرده,  محصول مشترکی بین اس بی اس و فارابی باشد.  خلاصه در خرداد ۱۳۷۳ با تهیه کننده استرالیایی به ایران آمدیم منتهی در عمل فیلمی که قرار بود ساخته شود, (باز هم)وساخته نشد ولی در عوض سینما سینما ساخته شد و تصویر برداری عشاق سینما هم آغاز شد. و

ناگفته  نماند که قبل از زندگی در استرالیا ,  سینمای مستند برایم مقوله ای جدی نبود (حتی با این وجود که دونده و خصوصا آب, باد, خاک در یک بستر کاملا مستند ساخته شده بودند)، اگر برای اولین فیلم ام زاویه مقابل امکانات کار داستانی و یا حداقل چیده شده تری را داشتم, احتمالا آن فیلم هرگز این طوری که هست ساخته نمی شد. ولی بعد از مدتی (و در حین ساخت نقطه دید) متوجه شدم که در مستند ترین موقعیت هم (انتظار مردم در ایستگاه اتوبوس) هنوز یک روایتی (حتی در راش های فیلم هم) وجود دارند.و

خلاصه ذره ذره به این نتیجه رسیدم که سینمای مستند هم روایت مند است, همین طور که سینمای روایت مند (یا داستانی) هم می تواند جنبه های مستند داشته باشد و در کل همه اینها سینما هستند...و

بقیه ی حکایات هم، (اگر حکایتی باشد)، در توضیح مربوط به فیلم ها مستتر هستند...و